تبليغاتX
پيام نور حسن آباد - پيام نور حسن اباد
 
   
     
 
 
  اندر احوال آدمیان که نیک بنگری و سیری هر چند کوتاه در انفس شان انجام دهی ، هر یکی را در انجام برخی خصایل سرآمد یافت می کنی.فارغ از نفس برخی صاحبدلان و اهالی تفکر، در باب این خصایل فرق چندانی میان این نماینده های شعور آفرینش نیست. باری تنها می توان در کنترلشان بر افعال قبیحه یا توجیه شان از کارهای رذیله تفاوت قائل بود یا به بیان بهتر دلیل آوردن و عقل مردم دزدیدن.
البته ناگفته نماند که خود ما هم اگر نیمچه التفاتی به وجود کم وجودمان داشته باشیم و سخت بر آدمی بودنمان پا فشاری کنیم ، آنقدر از این افعال هجو و بیهوده انجام می دهیم که بعض ِ صبح ها که با چشم های ور قلمبیده و روی ناشسته به آینه ی دارالخلاء خیره می شویم از این وجود دون مان بسیار به شرم می آییم و با اندکی دشنام به ماسوا و نیکان و بدان آن دار تفکر را ترک می کنیم و آنچنان خودمان را چونان "بز اخفش" به کوچه های گنگ و ناشناخته می زنیم که انگار شرم و حیایی در کارمان نیست.
این ها را گفتم تا فردا روزی طنازی پیدا نشود و چونان "نازی" اشعار حسین خان پناهی ما را سخت بکوبد که : واه ، واه! چه غلط ها! خودش را با کی ها قاتی میکند!!! آدمی؟!
مدتی طولانی ست که این تفکرات پایان ناپذیر قویاً ذهن ما را مشغول خود کرده و هیچ خلاصی هم از آن ما را میسر نیست.
امروز با صاحبدلی با فراست ، اندر همین احوالات باب گفت و گو را باز کرده بودیم و هرچه بیشتر در پوستین این خلق دخول می کردیم، کمتر چیزی از اندیشه هایشان دستگیرمان می شد.هر از چند گاهی هم لبخند تلخی از سر فسوس حواله ی این روزگار نامیمون می کردیم و وقاحت عده ای را به سخره، می ستودیم.
این ایام مردم در امر مکیدن خون یکدیگر و چزانیدن روح هم آنچنان همت و قداستی به کار می برند که هیچ یک از اصحاب فطنت را از این قاعده مستثنی نمی دانند.اگر از ایشان تکه گوشتی دریغ شود با وقاحت تمام، جانت را دریوزه می کنند. باری به دوستی دوستان هم نمی توان اعتماد داشت چه برسد به تملّق دشمنان. از طرفی هم به سخنی (وز وزی) دل خوش کردن عین حماقت است چرا که این آدمیان را امروز ایمانی است و فردا ایمانی تازه تر.عده ای هم بسیار ساده انگارانه آنان را با مکاید خویششان رها می کنند و به خودشان وا می گذارند که: "گناه خودشان است که این گونه زندگی شان کوچک است."!

القصه، دیدیم هر چه از این مگسان بازاری بنالیم و فغان سر دهیم که چه کاری از دست  ما بر می آید، به جایی نمی رسیم.این دوست مرا یاد سخنان "نیچه" ی کبیر انداخت که به "تنهایی ات بگریز، چرا که با خُردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای!"
لیکن در میان صحبت هایمان به دنبال اندک جایی می گشتیم با  بادی تند و خنک، و درختی که شاخه های خمیده اش را بر دریای آرام گسترده است و از ته دل آرزو می کردیم  چنین مکانی را یافت کنیم که مدت زمانی طولانی از این تارانیدن مگس در امان بمانیم و روز را به سلامت بیکران به شب رسانیم. نیز بیم آن نبریم که طبیعت آنان در ما اثر کند و به طریقت شان متهم گردیم.

دم نوشت: این را در وبلاگ خودم نوشته بودم،بد ندیدم شما هم بخوانید!
 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
  اندر احوال آدمیان که نیک بنگری و سیری هر چند کوتاه در انفس شان انجام دهی ، هر یکی را در انجام برخی خصایل سرآمد یافت می کنی.فارغ از نفس برخی صاحبدلان و اهالی تفکر، در باب این خصایل فرق چندانی میان این نماینده های شعور آفرینش نیست. باری تنها می توان در کنترلشان بر افعال قبیحه یا توجیه شان از کارهای رذیله تفاوت قائل بود یا به بیان بهتر دلیل آوردن و عقل مردم دزدیدن.
البته ناگفته نماند که خود ما هم اگر نیمچه التفاتی به وجود کم وجودمان داشته باشیم و سخت بر آدمی بودنمان پا فشاری کنیم ، آنقدر از این افعال هجو و بیهوده انجام می دهیم که بعض ِ صبح ها که با چشم های ور قلمبیده و روی ناشسته به آینه ی دارالخلاء خیره می شویم از این وجود دون مان بسیار به شرم می آییم و با اندکی دشنام به ماسوا و نیکان و بدان آن دار تفکر را ترک می کنیم و آنچنان خودمان را چونان "بز اخفش" به کوچه های گنگ و ناشناخته می زنیم که انگار شرم و حیایی در کارمان نیست.
این ها را گفتم تا فردا روزی طنازی پیدا نشود و چونان "نازی" اشعار حسین خان پناهی ما را سخت بکوبد که : واه ، واه! چه غلط ها! خودش را با کی ها قاتی میکند!!! آدمی؟!
مدتی طولانی ست که این تفکرات پایان ناپذیر قویاً ذهن ما را مشغول خود کرده و هیچ خلاصی هم از آن ما را میسر نیست.
امروز با صاحبدلی با فراست ، اندر همین احوالات باب گفت و گو را باز کرده بودیم و هرچه بیشتر در پوستین این خلق دخول می کردیم، کمتر چیزی از اندیشه هایشان دستگیرمان می شد.هر از چند گاهی هم لبخند تلخی از سر فسوس حواله ی این روزگار نامیمون می کردیم و وقاحت عده ای را به سخره، می ستودیم.
این ایام مردم در امر مکیدن خون یکدیگر و چزانیدن روح هم آنچنان همت و قداستی به کار می برند که هیچ یک از اصحاب فطنت را از این قاعده مستثنی نمی دانند.اگر از ایشان تکه گوشتی دریغ شود با وقاحت تمام، جانت را دریوزه می کنند. باری به دوستی دوستان هم نمی توان اعتماد داشت چه برسد به تملّق دشمنان. از طرفی هم به سخنی (وز وزی) دل خوش کردن عین حماقت است چرا که این آدمیان را امروز ایمانی است و فردا ایمانی تازه تر.عده ای هم بسیار ساده انگارانه آنان را با مکاید خویششان رها می کنند و به خودشان وا می گذارند که: "گناه خودشان است که این گونه زندگی شان کوچک است."!

القصه، دیدیم هر چه از این مگسان بازاری بنالیم و فغان سر دهیم که چه کاری از دست  ما بر می آید، به جایی نمی رسیم.این دوست مرا یاد سخنان "نیچه" ی کبیر انداخت که به "تنهایی ات بگریز، چرا که با خُردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای!"
لیکن در میان صحبت هایمان به دنبال اندک جایی می گشتیم با  بادی تند و خنک، و درختی که شاخه های خمیده اش را بر دریای آرام گسترده است و از ته دل آرزو می کردیم  چنین مکانی را یافت کنیم که مدت زمانی طولانی از این تارانیدن مگس در امان بمانیم و روز را به سلامت بیکران به شب رسانیم. نیز بیم آن نبریم که طبیعت آنان در ما اثر کند و به طریقت شان متهم گردیم.

دم نوشت:این را در وبلاگ خودم نوشته بودم، اما بد ندیدم شما هم بخوانید!
 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
 




یه وقتایی انقدر حرف داری که بزنی اما تا به این فکر می کنی که مخاطب های احتمالی ات دانشجو و تحصیل کرده ها هستن پشیمون میشی که یه وقت خدای نا کرده حرف غلطی نزنی که به جماعتی از جماعت روشنفکر بر بخوره!
در هر صورت درود می فرستم به ساحت مقدس دانشجویی مان البته اگر خودمان سعی بر این تقدیس داشته باشیم!
یه سئوال:

اگر شما یکی از مسئولین بلند پایه ی این مملکت بودین و 3 میلیارد داشتین چی کار می کردین؟؟؟
خوب شاید سرمایه گذاری می کردین تو یکی از بانک های خصوصی و 10 برابرش رو سال بعد در میاوردین.
یا نه امکان داره روی جماعت اصول گرا بیشتر کار کنید و میخ  حکومت رو محکم تر در محل بکوبید.حتی به قیمت پرورش خبرنگارانی که خودی باشن!!!!
شاید هم برای خودتون یه ویلای تابستونه تو جزایر قناری می ساختین که اگر روزی روزگاری قضیه ی خروجتون از کشور درست شد یه کلبه ی درویشی ای داشته باشین که شب رو زیر سقفش به صبح برسونین!
بعضی ها هم به ویلای لواسان بسنده می کنن و بقیه رو میزنن تو یه کار دیگه.
شما هم فکر کنید، فکر کنید که با این پول میشه چیکار کرد؟؟؟
میشه برای مسکن جوونا فکری کرد.
میشه وام داد.
میشه به طرح های نا به سامان راه و ساختمان کمک کرد.
میشه به بیماران خاص وام برای درمان داد.
میشه مراکزی مثل کهریزک رو بیشتر پشتیبانی کرد.
میشه برای خیابون گردا یه جایی ساخت که هم قیافه ی شهر رو بهتر کرد هم به اونا یه سامونی داد.
میشه ....
میشه؟؟؟؟
واقعاً میشه؟؟؟؟
نه!
نمی شه!!!
یه کمی دیر رسیدیم.چون تو جلسه ی هفته ی قبل شهرداری مصوب شد که این 3 میلیارد رو به لبنان کمک کنن، خوب البته که این کمک در برابر کمک های چند صد میلیون دلاری کشورهای دیگه کمه و ناچیز اما خوب به درد کارای نرم افزاری که می خوره.و این رو مطمئن باشید که اگر فقط یک هفته زود تر جنبیده بودیم و کمبود هایی رو که من تنها چند تا از اون ها رو نام بردم به مسئولین گوشزد می کردیم هرگز این کمک مالی به تصویب نمی رسید.
چون اطمینان کامل دارم که جناب قالیباف یا هر مسئول بلند پایه ی دیگه به این مَثَل واقف هستند که "چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه!!!! "

 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
  1.  یه نویسنده وظیفه اش نوشتنه.همونجوری که یه آوازه خوان وظیفه اش خوندنه!
اما خواننده ی کتاب وظیفه ی خوندن نداره!
یه نویسنده می تونه بنویسه، بگه.از هر جایی و هر چیزی که دلش می خواد.یا نه اصلاً می تونه بی موضوع بنویسه.نوشتن، صرفاً برای نوشتن.
اما خواننده می تونه تصمیم بگیره که چه چیزایی رو بخونه.
گاهی اوقات از اینجور نوشته ها که فقط برای نوشته شدن به وجود اومدن خوشم میاد. دو نمونه اش رو تازه تموم کردم."افسون گر" و "نور جهان" از کریستین بوبن!
حقیقتاً زیبا نگاشته شده اند.روند کندی که تو کتاب موج میزنه بهم آرامش میده.
 
2. بعد از مدتی که از تل خاکستر خودم رو بیرون کشیدم، تصمیم گرفتم که بنویسم اما یه اتفاق خیلی ساده باز منو به همون منجلاب خود درگیری کشوند.
خیلی جالبه که بشینی و یه متن بلند بالا برای وبلاگ تایپ کنی اما تا میای دو شاخه ی تلفن رو که مامانت از پریز کشیده بزنی تو پریز ، یهو مودمت بنگی صدا بده و بوی دود مفرط اتاقت رو پر کنه.اون وقته که می فهمی چه گندی بالا آوردی و میای حرص ت رو سر نوشته ها خالی می کنی و همه رو پاک می کنی.بعدشم باز میری تو لاک تنهایی خودت و "احمد شاملو" می خونی و... .

3. 30 تا بادکنک 500 تومن، برای بازی بچه هاتون،برای شاد کردنشون.برای...
خانوما جنسش عالیه.تمام نخ.به هر سایزی می خوره در رنگ های مختلف، با آستین و بدون آستین، انگ روزای گرم تابستون...
12 تا گیره ی سر 500 تومن.آویز موبایل هم دارم، وقتی موبایلت زنگ می زنه روشن و خاموش میشه!
خانوما و دخترای جوون بند انداز به راحتی پوست شما رو صاف می کنه.می خواین رو دستتون امتحان کنم...
ابرای جادویی برای پاک کردن سرویس های بهداشتی و همه ی وسایل خونه،بدون نیاز به مواد شوینده.فقط آب بهش بزن خانومم...
از صدقه سر دانشگاه بد مکانمون هفته ای حداقل هفت بار از مترو که مدتیه به یه بازارچه ی روان تبدیل شده استفاده می کنم.روزای اولی که اینجور پدیده ها رو تازه به نحو بد تر و با اجناس زننده تر می دیدم خیلی بی تفاوت از کنارش رد می شدم.یه جورایی واسه خودم توجیه می کردم که همه از فقره، همه از نداریه، اصلاً برن چی کار کنن؟ مجبورن دیگه.
اما یه چند وقتیه این مسئله بد جوری داره عذابم میده.خصوصاً از روزی که رفتار زنده ی اون آقا رو دیدم که با چه کنجکاوی ای داشت توی واگن زنونه رو نگاه می کرد که ببینه چه خبره.
نمی دونم با این قضیه چه طور میشه کنار اومد.گاهی اوقات فکر میکنم ما ایرانی ها خودمون دلمون نمی خواد فرهنگمون بالا بره، یا به زبون عامیانه کلاس کار رو نگه نمیداریم.
میدونم تو دلتون میگین جهان سومی هستیم و همینه دیگه چه میشه کرد.
اما تا کی؟؟؟
حالا ما هی بیایم از خلیج فارس حرف بزنیم و حق مسلممون! اما یادمون بره که حق مسلم ما این هم هست که مترو یا اتوبوس یا هر وسیله ی نقلیه ی عمومی مون به یه محیط کاری اونم این شکلی تبدیل نشه!
نمی دونم شایدم من دارم اشباه می کنم!!!!
 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
  امروز روز ملی فناوری هسته ای نام گذاری شده.
دوست دارم نظر شما رو در این مورد بدونم.
نظر شما درباره ی این فناوری چیه؟؟؟؟؟

پس پای ها استوارتر بر زمین بداشت.تیره ی پشت راست کرد.
گردن به غرور برافراشت. و فریاد بر داشت: اینک من! آدمی! پادشاهِ زمین!
پادشاهی ِ آب و خاک ، او را مسلم شد و جهان به زیر نگین او شد به تمامی.
 و زمان در پنجه ی قدرت او قرار گرفت...

این نظر منه!!!!!!!!
 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
 

می دونم تو این مدت حرفا و اس ام اس های کلیشه ای زیاد شنیدین و خوندین پس تر جیح میدم از این حرفا نزنم و به همون تبریکِ تیتر با همون لحن ِ سئوالی بسنده کنم!

اوضاع حدوداً به کام است!

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی....

خیلی فکر کردم برای امروز چی بنویسم اما راستش مطلب جالبی در اندرونی ِ مخیله ام پیدا نکردم.
یه شعر از احمد شاملوی کبیر براتون می نویسم که در موردش خوب بیاندیشید!


بهار ِ منتظر بی مصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و استاد
.
.
کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده ی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدم ِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.
.
.
بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران سرای ِ محنت آور
بهارآمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
   
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
  خدا خواب بهار می‌بيند اين روزها...  
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
 

خیلی وفته که دستم به کیبورد نمیره. اصلاً وبلاگم نمیاد.
نمی دونم شما چقدر تلویزیون نگاه می کنین اما کافیه فقط یه ثانیه تلویزیون رو روشن کنین و رو یکی از کانالا وایسین تا یه صندوق رأی که گویا قراره آراء ما توش ریخته بشه با یه پرچم از نوع سبز و سفید و قرمز(اشتباه نکین در مورد توپ قلقلی-م صحبت نمی کنم) رو ببینین و یه کرنومتر که داره ثانیه های باقی مونده رو نشون میده!!!!
نمی خوام بحث سیاسی راه بندازم که اینجور بحثا در این مقال نمی گنجه.اماچند روزه که دارم فقط به این فکر می کنم که ما ایرانیا مدت زیادیه که فقط عدد هستیم.
عدد، عدد، عدد....
اگه اینجوری پیش بریم کم کم با اون رمه ای که شبانش هر چند روز یک بار برای خالی نبودن عریضه شروع به شماریدنشون می کنه، تفاوتی نخواهیم داشت!
ملتی که در سالروز 22 بهمن راهپیمایی کردند...
ملتی که به پای صندوق های رأی رفته اند و می روند...
ملتی که به استقبال می روند....
اصلاً واحد شمارش شتر هم نفره!!!!
خلاصه که ،این جوری می شمرنمون و تو رسانه ها در موردمون حرف می زنن و مشهورمون می کنن.اونم چه شهرتی! از نوع جهانی!!!!! ( دو صفر دی لازم!!!!)
حتی گاهی اوقات خیلی خیلی بهمون احترام گذاشته می شه و  یک نفرمون رو هم مهم میدونن برای اون مشتی که می خواد کوبیده بشه.که اگه خدای نکرده یکی در صحنه حضور نداشته باشه امکان داره این مشته اون تأثیری رو که باید بذاره ، نذاره.
خیلی دلم می خواد بدونم نظر شما در این باره چیه؟؟؟؟
شما دوست دارین 1 باشین یا نه؟؟؟؟
دلایل دوست داشتن و دوست نداشتن تون رو هم بگین...

پی نوشت: من ، خودم، هیچم! اضافه نمی شوم.و این من سرشار است....(از چه چیزی؟؟؟؟؟)


 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
 


نمی دونم چرا اینجا انقدر دلم می خواد خودمونی بنویسم.تو وبلاگ خودم حال و هوای نوشته هام کاملاً فرق می کنه.شاید یکی از دلایلش اینه که اینجا برای دوستای هم سن و سالم می نویسم و یه دلیل دیگه که ترجیح میدم خود سانسوری کنم!
بالاخره منم دو روز پیش انتخاب واحدم رو کردم و خلاص شدم.البته هنوز شهریه مو نریختم که فکر کنم اونم شنبه انجام بدم دیگه کاملاً کارام تموم میشه.
این روزا چند تا دیگه از دوستان اومدن و به وبلاگ سر زدن که امیدوارم که این سر زدن ها و نظر دادناشون ادامه داشته باشه و به ما انرژی بدن،که البته ته دلم میگه چون اومده بودن تو شبکه و می خواستن انتخاب واحد کنن روی من رو زمین ننداختن و اومدن یه سر زدن و بعید می دونم بازم از این کارا بکنن.
امروز خیلی دلم می خواست از دانشگاه بنویسم اما واقعاً چیزی برای گفتن نداشتم.دوستانی که پاشون به حسن آباد و دانشگاه ما باز شده خوب می دونن که من چی میگم.پس تصمیم گرفتم یکی از مطالب وبلاگم رو که خیلی فلسفی و جالبه رو براتون بزارم و هم بخونین هم نظر بدین.اصلاٌ چه اشکالی داره که از سطح بحثای دانشجویی فراتر بریم. اینجوری می تونیم نشون بدیم که دید بچه های فیزیک نسبت به اطراف چه جوریه و چه فرقی با دید دیگران داره.پس من با اجازه ی حامد و سعید این تحول رو آغاز می کنم ، اگر هم خوشتون نیومد بگین که دیگه ادامه ندم.


 چندی پیش مطلب بسیار تأسف بر انگیزی تو روزنامه ی جام جم چاپ شده بود درباه ی  تصادف یک ماشین حمل پول با یک خودروی پراید و وقایع انسان دوستانه ای که رخ داده بود.متن کامل خبر رو از تو آرشیو یکی از دوستان پیدا کردم و اینجا براتون آپلود کردم.پیشنهاد می کنم که اول بخونیدش!
خودم چندین و جند بار خوندم و هیچ جوابی، هیچ توجیهی برای این کار یا امسال این کارها که تو مملکت ما رخ میده پیدا نکردم.تناقض بسیار عظیمی بین سخنان بزرگانمون چه دینی و چه ملی با این اتفاق جلوی چشمای خودم می دیدم و از روشنایی و نورش هم چشمام داشت کور میشد.
مدت زمانی از اخلاق انسانی ایرانیان و کمک به دیگران و از اینجور حرفا شنیده بودم (تأکید می کنم که شنیده بودم) و افتخار می کردم، اما حالا این اصل و نسب و این فخر بودنم جلوی چشام کمرنگ و کمرنگ تر شد و یقینن روزی می رسه که جلوی چشمام به یک باره رنگ ببازه.
تنها چیزی که موقع خوندن میومد تو ذهنم صدای ناب حضرت استاد بود:
"بهار مردمی ها دی شد...."
دیشب زود خوابم برد اما طبق معمول با کابوس آمدن فردایی دوباره ،آن هم این چنین که هر دم از این باغ های اطراف برتری می رسد، از خواب  پریدم و یه نگاه به موبایلم انداختم ،با اس ام اس دوستی دعوت شده بودم به نوشتن در این باره.
بناهنگام در مورد ایرانی بودن و اصل و نسبم چیزی در مخیله ام چنان دور زد که  از شدت شتاب جانب مرکزش اول چندین و چند دور چرخیدم بعدم محکم با صورت خوردم به صفحه ی مانیتور!
اینکه ایرانی ها اخلاق گرا هستند یا نه رو نمی دونم اما همیشه و همیشه براین باور بوده ام که هیچ زمانی تکیه بر اصل و نسب خودم نکنم.نمی دونم چقدر با این حرف من موافق هستین اما اگر این تکیه بر اصل و نسب قراره باعث یک نوع افتخار پوچ باشه من ترجیح میدم هیچوقت ِ هیچوقت بهش تکیه نکنم و حتی اگر لازم باشه با مخ بخورم زمین!
اگر قرار است با نسب ایرانیم دم از خواص انسانیت بزنم و به آن عمل نکنم، یا با اصل اجباریم مدام از فضیلت های ستوده و اخلاق و معروفات سخن بگویم ترجیح میدهم بی دین، بی ریشه و بی اصل و نسب باشم اما زمانی که چنین آدمیانی خود را ایرانی می خوانند یا در حملات انتحاری مسلمانی به چنین کارهای رذیلانه ای تن می دهد من نه ایرانی باشم نه مسلمان.که خدا خودش شاهد احوالاتم هست که چگونه هنوز که 20 سال از عمر نا مبارکم می گذرد در همین 6 حرف " مسلمان " و درکش مانده ام!!!!!
این روزها انسانیت را بر لب جویی گذاشته ایم و بی آنکه آبی دهیمش یا دعایی برایش بخوانیم بیخ تا بیخ گردنش را بریده ایم.و باز هم به قول شاملوی کبیر: دردا ! نماند از آن همه جز یادی،منسوخ و لغو و باطل...

این جور اتفاقات هرچند که بسیار تلخ جلوه میکنند اما ضربه ی محکمی هستند به دهان قومی که صبح و شام، نسب فلان و بهمان را به رخ آدمی می‌کشانند و آن رشته‌ی خويشاوندی با هر نوع ائمه ای را سرپوش هر لغزش و سياه‌کاری می‌دانند.
به نظرم این چنین می آید که نادرستی و نا پاکی ارتباطی با نسب ایرانی ندارد و هنگام راستی و پاکی نیازی به اصل و نسب نیست.
م.امید در یکی از شعراش این چنین می نویسد:

  من يقين دارم که در رگ‌های من

خون رسولی يا امامی نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهی نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت
کاندر اين بی فخر بودن‌ها گناهی نيست

پ.ن:این خبر برای یک ماه پیشه.یعنی دقیقاً 24/دی/1386 اگر امروز در موردش نوشتم چون یادم افتاد که خانواده ی اون جوون الان در حال تدارک مراسم چهلم اون مرحوم هستند و عده ای دیگر هنوز این جور دارن زندگی می کنن و از این پول ها خرج می کنن...

 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
 

امروز بالاخره بعد از چندین و چند بار خوندن اطلاعیه ی مربوط به ثبت نام اینترنتی یه چیزایی دستگیرم شد و تصمیم گرفتم برم انتخاب واحد کنم.
در اطلاعیه ای که دانشگاه داده بود نوشته شده که می تونیم تنها با یک کلیک ساده روی گزینه ی برنامه ی نیمسالی کلاسها از برنامه ها باخبر بشیم.من چند بار این کار رو انجام دادم و این کلیک های ساده رو مکرراً تکرار کردم اما متأسفانه هیچ جدولی با این نشونی هایی که نوشته بودن پیدا نکردم.جالب اینجاست که تو این برنامه حتی شماره ی کلاس ها رو هم می خواستن قرار بدن!
البته توقع زیادی هم نباید داشت،منم فقط به یه لیست که مشخص کنه کدوم کلاس ها دایر میشن و کدوم ها دایر نمی شن به اجبار بسنده کرده بودم.هر چند که همیشه این سخن نیچه ی بزرگ توی ذهنم هست که " جان بردبار چون شتری می ماند که زانو میزند و می خواهد که خوب بارش کنند.... ". ما اگه خودمون به این جور بی برنامه گی ها اعتراض نکنیم حالا حالاها باید اون باری رو که رو دوشمون میزارن از این صحرا به اون صحرا ببریم ، البته یه وقت بی احترامی به کسی نشه ها از خودم شروع به گفتن کردم.
خلاصه که هرچی گشتم برنامه ها رو پیدا نکردم و زنگ زدم به دانشگاه.یه چیزیم ناگفته نمونه اندر محسنات تازه تدارک دیده برای سیستم پاسخگویی و اون هم مکانیزه کردن این سیستمه.قبلاً باید به 10 جا زنگ میزدیم تا آخر یه جوابی از یکی بگیریم که بعداً مشخص می شد که بله!!!!! اشتباهاً تلفن رو به آبدارخونه وصل کردن و آبدارچی ِ محترم هم یه جوابی واسه دل خودش و دل من و تو  ِ دانشجو دادن.
وقتی شماره ی 4 رو برای وصل شدن به آموزش گرفتم  و مشکلم رو گفتم مسئول محترم خنده ای در سبک " دو صفر دی " بهم کرد و در جواب فقط گفت: "شما لطفاً صبر بفرمایین! "
منم که طبق معمول :!!!!!!!!!
پرسیدم یعنی میزارین تو سایت؟؟؟
که در جواب فقط اینو شنیدم: "فعلاً انتخاب واحد نکن! "
تق ق ق ق...
بوق بوق بوق بوق!


پ.ن: من که همچنان چیزی دستگیرم نشده، اگه شما چیزی فهمیدین به منم بگین.
پ.ن2: فکر کردم گوشی رو خانوم نجار برداشتن و از بین این همه دانشجو منو شناختن و از اونجایی که زیادم از من خوششون نمیاد این جوری برخورد کردن.( باز هم دو صفر دی لازم! اما اینبار از جانب من.)
پ.ن۳: البته تقریبا میشه گفت تایم ناهار بود که زنگ زده بودم!!!!

 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
 


در حال حاضر فقط یکی از همکلاسی ها با این وبلاگ ارتباط برقرار کرده و جای شکرش باقیه که تقریباً هر روز میاد و سر میزنه.
امروز داشتم کمد کتاب هامو جابه جا می کردم که یکی از مجله های دانشگاه رو دیدم.این که دانشگاه ما نشریه داره خیلی خوبه اما متأسفانه هنوز نتونستیم به عنوان یک دانشجو از این فرصت  استفاده کنیم.
هر روز و هر روز مجله ها و نشریاتی که تو دکه های روز نامه فروشی میزارن انواع و اقسام طالع بینی ها رو چاپ می کنن.به نظر من چون این نشریه یه نشریه دانشجویی و کمی متفاوت تر از بقیه نشریاته باید یه مقدار مطالب حساب شده تری توش چاپ بشه.
البته نا گفته نمونه که این شماره ی آخری خیلی پر محتوا تر بود و مطمئناً بهترم خواهد شد،از شماره اول این نشریه که خیلی از دانشجو ها و اساتید نا راضی بودن.
مطلب جالب دیگه ای که وجود داره اینه که کاشف به عمل اومده ،بعضی از حسن آبادی ها هم "ماهنامه ی شُک" رو می خونن.پس خیلی خوبه که یه کم محتوای نشریه   بیشتر باشه و آموزنده تر.
از نظر من خیلی از فضاهای این نشریه رو اشعار دانشجویی پر کردن که البته خوبم هست اما یک مقدار زیاده.
طرح روی جلد هم زیاد چنگی به دل نمیزنه.
و چند مورد دیگه که امیدوارم تو شماره های بعدی رفع بشه.
وقتی داشتم نشریه رو ورق میزدم به این فکر کردم شاید ما هم بتونیم یه ماهنامه برای دانشگاه درست کنیم.حداقل به امتحانش میارزه.
یک ماهنامه ی کاملاً فرهنگی، سیاسی،اجتماعی و دانشجویی...
نظر شما چیه؟؟؟
خیلی از دوستان ما هم قلم شیوایی دارند هم ایده های متفاوت و نو .
در موردش فکر کنین و نظر بدین و اگه فکر کردین که میشه این کار رو شروع کرد بگین که در چه زمینه ای می تونین کمک کنین؟؟؟؟

 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
 

بالاخره فصل امتحانات تموم شد و می تونیم یه دل سیر نفس راحت بکشیم.این آخریا سخت و طاقت فرسا می گذشت روزگار امتحانات!
روز اولی که این وبلاگ رو همکلاسی ِ ترم بالایی راه اندازی کرد خیلی حرف برای گفتن داشتم اما متأسفانه دوره ی امتحانات بود و وقت برای آپ کردن نداشتم.
پنج شنبه که امتحان فیزیک 2 رو دادیم با بچه ها اومدیم تو حیاط و با فراغ بال یه نفس خوشگل کشیدیم.مثل مرغی که از قفس پرش بدن بیرون – ببخشید این روزا تو تلویزیون از این مثالا زیاد می زنن  و منم که تأثیر پذیر!!!!!!- هی می رفتیم تو حیاط و تو سلف و نفس های عمیق و راحتمون و مکرراً تکرار می کردیم. آخرین تصمیمی هم که گرفتیم این بود که بریم تو محوطه ی باز روبه روی دانشگاه و - تو ذهنتون دنبال جایی که من می گم نگردین منظورم همون بیابون روبه روی دانشگاه و اطراف دانشگاهه فقط یه کم کلاسمَندِش کردم – برف بازی کنیم اما همین که قدم اول رو برداشتیم تا زانو رفتیم تو گِل و از اینجور پریدن ها پشیمان شدیم.
از اونجایی که آب دستشویی ها هم قطع بود مجبور شدیم همونجوری بیایم تهران.
تو خود حسن آباد چندان بد نگاهمون نمی کردن اما تو مترو همه ی مردم چپ چپ نیگامون می کردن و تو گوش هم پچ پچ می کردن.از دوستان که جدا شدم و تا مترو میرداماد اومدم وقتی تو محوطه ی مترو به راه افتادم تا به ایستگاه تاکسی ها برسم  مردمی که انسانیت و غرور داشت از دماغشون میزد بیرون چنان نگاه عاقل اندر سفیهی در من می کردن که خودم یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه دو تا شاخ بزرگ در آوردم یا یه دم بلند که همه اینجوری نیگام می کنن؟؟؟؟؟ اما بازم سرم و گرفتم بالا و مثل ارتشی که قدم رو رژه میره با اعتماد به نفس کامل قدم برداشتم.
تو ایستگاه تاکسی وایساده بود که بالاخره یکی از همون آدمایی که جلوتر از نوک دماغشو نمی دید من و با اون چکمه های گلی که حالا دیگه گلاشم تیکه تیکه خشک شده بودن دید و با کلی عشوه و ترحم ازم پرسید،
:" چرا انقدر کفشات گلی شدن؟؟؟؟"
منم که همیشه سرا چه ی ذهنم برای اینجور جواب دادنا آماس میکنه بهش گفتم : خانوم جون کُل ِ مملکت و گِل گرفتن شما حالا گیر دادین به همین 4 تا تیکه گِل ِ خشک شده رو کفش بنده؟؟؟ دلتون گِلی نباشه.
زنه یه نگاه چپ چپ بهم کرد انگار داره به یه دیوونه نگاه می کنه و بعید ندونم یه دعا هم برای شفای عاجلم تو دلش کرد.وقتی اومدیم تو تاکسی نشستیم بهم یه دستمال داد که کفشمو پاک کنم اما گِلا حسابی خشک شده بودن و با اینجور قرتی بازیا پاک نمی شدن.منم با دست شروع کردم به پاک کردن کفشام و تکون دادنشون، یه گرد و خاکی راه انداخته بودم که بیا و ببین.خانومه باز عصبانی شد و چادرشو گرفت جلوی دماغ و چشماش، منم که از این حرکت بدم میاد و از طرفیم رفتارش بهم بر خورد با یه پوسخندی که تلخ تر از اعصابم بود ازش پرسیدم: " خانوم 30 سال پیشم وقتی مردم گرد و خاک کردن شما همینجوری جلوی دماغتون و گرفتین یا با اونا همراه شدین و خاک بازی کردین؟؟؟ "
می دونین چی جواب داد؟؟
- : " نه دخترم انقلاب ما انقلاب بود!!!! " ( بی اختیار یاد جمله ی معروف " انقلاب ما انفجار نور بود"  افتادم.)
خیلی مؤدبانه گفتم: " خانوم یه لطفی کنین و جلوی بینی و چشاتونو نگیرین که یه کم بفهمین ما چی می کشیم، این گرد و خاکا به اون خاک بازی هایی که شما کردین و حالا به آب نشستن و همه جا گلی شده دَر.
تقصیر ما دهه شستی های از همه جا بی خبر که گاهی اوقاتم خیلی کودکانه چکمه هامون گِلی میشه، چیه که باید یه عمر خاک بخوریم و دم نزنیم؟؟؟بزارین یه کم از این خاکا تو چشماتون بره تا ببنین ما هر روز چه دردی رو تو چِش و چارمون احساس می کنیم."
خانومه:!!!!!!!!!!!!......
خندم گرفته بود اما جلوی خودم و گرفتم و با غرور روبه رو رو نگاه کردم.
. . . . .

پ.ن: از اینکه یکی از نویسندگان این وبلاگ هستم خیلی خوشحالم و سعی می کنم که خوب بنویسم، ببخشید که این پُست اولم یه کم طولانی و ملال آور بود.
پ.ن2: انقلاب اسلامی مبارک!!!!!!!؟؟؟؟

 
 
   |    نوشته شده توسط نیوشا
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور